تبليغاتX
فرزند ایران
چو ایران نباشد تن من مباد
                             

كورش كبير:

‹‹ فرمان دادم بدنم را بدون تابوت و موميايي به خاك

سپارند تا اجزاي تنم قسمتي از خاك ايران شود››

ايران ، وطنم ، نامنت را هميشه مي ستايم ، اي يادگار پاك قوم آريايي ، هميشه به نامت و خاكت و مردمانت عشق مي ورزم چرا كه هرآنچه اعتبار و عزت و افتخار است از آن توست ، با آنكه هميشه آمال وحشيانه ترين هجوم ها بوده اي ولي آشيانت را از مردم بي پناه جهان دريغ ننموده اي ، ميهنم چگونه شايسته است مني كه از كودكي در كنار مهر مادري ، مهر تو را و نامت را به عنوان مليتم يدك ميكشم دست در دست بيگانگان نَهم و با خنجر خيانت خاكت را آلوده نمايم ، نباشد روزي كه تورا ويرانه و مردمانت را آواره و سر در گم ببينم كه به راستي آنروز ، روز آخر زندگاني من خواهد بود كه باننگ و خفت به پايان ميرسد ، وطنم افسوس و صد افسوس مردماني از تو را ميبينم كه با نام تو خود را مجاز به هر كاري مي كنند و نامت را به سوي ظلت مي برند ، اي ايران ، اي سرزمين پاك، از هر سلول بدنم در راه آباداني تو دريغ نخواهم كرد ، فارغ از هر زنده باد و مرده باد سرم را به پاي تو خواهم نهاد ، افتخار من به تو بي انتهاست ، نام تو همچون خاريست به چشم دشمنان .

باشد كه نامت هميشه جاودان و سر افراز بماند

اي ايران

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 20:39  توسط امین رجب پور مقدم | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 14:16  توسط امین رجب پور مقدم | 

اينبار ميخوام مطلبم رو خيلي خودموني بنويسم چون ماجراي مرد شانس استانمون يا به قول خودم لوك خوش شانس خراسان شمالي رو قصد دارم براي شما تعريف كنم .

هميشه من راجع به اين مطلب شنيده بودم كه ممكن شانس يه بار در خونه آدم رو بزنه اما واقعاً نديده بودم كه كسي شانس رو به زور در خونش بياره ، اما اين اتفاق تو استان و شهر ما افتاد . يه جووني بود تو اين شهر و اهل همين ديار كه از قضا من چند سالي هست كه از نزديك مي شناسم. جوون ماجراي ما از يه خانواده متوسط بود و خوب مثل خيلي هاي ديگه دنبال درس و كتاب و دانشگاه و سربازي و بالاخره كار و مشكلات پيدا كردن يه شغل آبرومند ، براي پيا كردن يه شغل مجبور ميشه تا به ستادهاي انتخاباتي مختلفي سر بزنه به اميد اينكه شايد كسي دستشو جايي بند كنه چون قبل از اين پيش هركسي براي كار رفته بود و درخواست كار داده بود همه به نحوي از سر خودشون اونو باز كرده بودن و به قول مردم دَكِش كرده بودند ، خلاصه اينبار تيرش به هدف ميخوره و از توي ستادهاي كانديداهاي مختلفي كه اين جوون گل و گلاب باهاشون همكاري مي كنه يكي رأي مياره و بعد از يه مدت اين جوون ميشه آقاي رئيس ، آقاي رئيسي كه تا قبل از اون نه تنها كار نداشت بلكه خودشو به هر دري ميزد تا شاغل بشه ، دوست داشت عضو تشكلهاي مختلف بشه ، تو انجمن هاي مختلف سرك بكشه حتي به صورت نيمه وقت كركره سازي كنه و رو پايه خودش وايسته ، اما الان ايشون ديگه رئيس شدن، يه رئيس كه بدون رديف استخدامي و سابقه اجرايي شده آقاي رئيس!؟ مصاحبه هاي زيبا و كلام شيوا و  راه رفتن هاي متين و هر رفتاري كه بايد يه مدير داشته باشه اما اين ظاهر قضيست چون اين آقاي رئيس تا يه كمي قلقلكش ميدي و ميخواي يادش بياري كه قبلاً كي بوده و الان كي شده و يا ميپرسي كه خوب بگو چجوري شدي آقاي رئيس سريع از كوره در ميره و ديگه صحبتهاي زيبا و كلام شيوا را فراموش ميكنه و به جاي اونها ... بله قصد من از نوشتن ماجراي بالا كمي سر به سر گذاشتن آقاي رئيسي بود كه شايد بعضي از ماها اونو بشناسيم و با اون سر كار داشته باشيم ، اما نقد اصلي من كه  قراره تو وبلاگم بزارم ديگه به اين شكل نيست چون قصد دارم واقعيت ها رو به صورت خيلي جدي بيان كنم . اين دستگرمي رو داشته باشيد تا بعد.

ضمناً كساني هم كه مطلبي دارن و فكر ميكنن براي نوشتن نقد من ميتونه مفيد باشه خوشحال ميشم برام بفرسته.  

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 20:50  توسط امین رجب پور مقدم | 

-       نُه بار زمين بخور ، ده بار برخيز.

-       مرگ به طور طبيعي به سراغ ما مي آيد ولي شهامت زندگي كردن نه.

-       كاري كنيد تا از آنهايي نباشيد كه درباره شان بگويند: بيچاره در 30 سالگي چشم از جهان فرو بست و در 60 سالگي فوت كرد.

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 10:54  توسط امین رجب پور مقدم | 

مهم اين نيست كه در كجاي اين جهان ايستاده ايم مهم اين است

كه در چه راستايي گام بر ميداريم.

هميشه آرزو داشتم شمع باشم و مانند او زندگي كنم ، سوختن و افروختن و گريستن و دم بر نياوردن و ايستادن و ذوب شدن و روشني از سوزش خويش به محفل كساني كه معناي آزادي را نمي دانند بخشيدن و در زير باران اشك و با شعله سوزان آتشي كه از عمق هستي اش سر مي زند بر چهره هر ابلهي لبخند زدن و در انبوه خلايق تنهاي تنها بودن و شمع هر انجمن بودن و با هيچ كسي خو نكردن و... شبها زنده بودن و از روزها هراس داشتن و هر لحظه كاستن و به ناخن اشك هستي خويش را تراشيدن و قطره قطره فرو ريختن و... آري اين ايثار شمع است و من چه حسرتي به وجود يك شي بي جان اما هستي بخش مي كشم .

 خدايا خود نيك ميداني كه در زندگيم با چه مسائلي روبرو بو ده ام، اما نميدانم كدامين حس غريبي است كه مرا به راهي ديگر كشانده و مدام در گوشم نجوا ميكند كه در راهي بزرگ گام بردار و خود را و نيروي جواني و تفكرت را به بهاي ارزاني نفروش .

            خدايا چرا من نميتوانم مانند ساير همسالانم نسبت به رويدادهاي پيرامونم بي تفاوت باشم و راه خود و زندگي خود را در پيش گيرم ، چرا نميتوانم تحمل كنم همسالانم براي كوچك ترين خواسته هاي بحق خود اينچنين حقير و كوچك شمرده شوند، چرا نميتوانم ببينم حتي برخي از آنها جرأت بيان خواسته ي خود را ندارند و فرياد خود را در سينه هايشان حبس مي كنند و دم بر نمي آورند .

بارالهي انديشه ام را كه توان بيان تمام آنها را ندارم هديه اي از تو ميدانم كه به اين بنده ناچيز خود عطا نموده اي اما مرا توان حكمراني بر تمام انديشه هايم نيست . مدتهاست كه حس ميكنم درد ديگران را به جان خود خريدن و بار ديگران را بر دوش خود حمل كردن و در راه دفاع از ديگران گام برداشتن و از هستي خود به ديگران روشنايي بخشيدن شده است تمام زندگي و مكتب و آئينم .     

آزادي جوانان مذهب من است و شكوفايي آن اعتقادم و هر دوي اينها انديشه ام كه مرا بسوي خود فرا ميخواند براي ساختن ايراني آباد و پر افتخار در سايه ديني الهي.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 11:29  توسط امین رجب پور مقدم | 

چقدر ندانستن ها و نفهميدن ها است كه از دانستن ها و فهميدن ها بهتر است

من به اين حقيقت كه بيداري براي كسي كه در بستر خوابش بسه اند،بينايي براي كسي كه پيرامونش را همه زشتي ها فرا گرفته اند، بويايي براي آنكه در فضايي پر از عفونت دم مي زند، آزادي خواهي براي كسي كه محكوم به حبس ابد است ، وطن پرستي براي كسي كه تبعيدش كرده اند و به ميهنش راهش نميدهند ، آموختن براي كسي كه جز جزوه هاي اساتيد را حق ندارد بخواند ، نويسندگي براي كسي كه جز نامه هاي رسمي نمي تواند بنويسد، طعم دوستي براي كسي كه جز دشمني نمي چشد ، بوي آشنايي براي كسي كه جز گند بيگانگي نمي بويد ، شهد عشق براي كسي كه جز نفرت نمي آشامد، گفتن از خورشيد و از طلوع و از سحر به آنكه در غروب تيره زمستاني ميلرزد و ... جز رنج ، جز بيماري ، جز شومي و تلخي و سياهي و پريشاني ... ارمغاني ندارد!

  حماسه رفت و رجز رفت و قهرماني رفت

                                                     شكست آمد و غم آمد و خدا آمد

اما من بيدارم و آگاه و مشتاقم و استوار مي مانم و بر اعتقاداتم پافشاري ميكنم و تمام حصارهاي متعفن فكري اطرافم را خواهم شكست

          پس من هستم

                          و خواهم بود و خواهم ماند تا ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 20:24  توسط امین رجب پور مقدم | 

زنده اينگونه به غم

خفته ام در تابوت

حرف ها دارم در دل

ميگزم لب به سكوت

دست بردار كه گر خاموشم

با لبم هر نفسي فرياد است

ميروم با ره خود

سر فرو، چهره به هم

با كَس ام كاري نيست

سد چه بندي به ره ام؟

دست بردار چه سود آيد بار

از چراغي كه نه گرماش نه نور؟

چه اميد از دل تاريك كسي

كه نهادندش سر زنده به گور؟

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 15:34  توسط امین رجب پور مقدم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من که ام جز پایداری ، جز گریز
جز لبی خندان و چشمی اشک ریز
ای دریغ از پای بی پاپوش من!
درد بسیار و لب خاموش من

ايميل من :amin_rajabpour5@yahoo.com

از نظرات شما براي بهبود نواقص وبلاگم استفاده خواهم نمود.

نوشته های پیشین
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
پیوندها
مجمع جوانان نو انديش خراسان شمالي
ايران سما
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM